تبليغاتX
خلوت

خلوت

شعر و درد دل


ميسوزم ار زجان و تن عشقم گناهم است

آخر كسي شكست مرا كو پناهم است

از من مگير خرده كه اشكت براي چيست؟

اين اشك ديده نيست، اميد نگاهم است

مسكين عشقم ار زسوء بندگيم نيست

اين خانه ويران دل ز لطف شاهم است

گفتي كه جدائيست راه ما و عشق، چاه

من طالب چاهم خود و اين رسم و راهم است

اي خالق يكتا چه كنم باور من نيست

كين روبه دورو صفت همان غزالم است

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:38  توسط سينا فرهام نيا  | 

يك دست نوشته در قالب شعر نو


چه دشوار است بگذشتن

چو ميداني دلي ميتپد آنجا

و شايد هم به ياد تو

چه دشوار است چشم پوشيدن 

چو ميداني كه پشت سر دو چشميست

و شايد اشكريزان

چه دشوار است در بستن بروي عشق

چو مقدور است دل بستن

چه دشوار است دست شستن از يار

ازآن دستان برفي

از آن لبخند گرمي

كه همواره به لب داشت 

و شايد باز هم ميخندد اما

نه ديگر عاشقانه

چه دشوار است دل كندن 

چو ميكند دلت را دشنه خاطره ها

و برون ميكشد عشق را از اعماقش

واي اين دنيا عجب گردون نامرديست

كه ديگر نه عشقها را بها مانده 

نه عاشقان را وفا

واي اين دنيا عجب گردون نامرديست..

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:30  توسط سينا فرهام نيا  | 

يك غزل

انتظار ديدنت اي دوست، ويران ميكند

وين دو چشم منتظر را زار و گريان ميكند

اي خدا هيهات دشمن هم نبيند بر دلش

آنچه را كه دوست با اين قلب ويلان ميكند

عقل را گفتي رجوع كن ما نه بهر هم شديم

طبع سركش هر چه گويم،باز عصيان ميكند

هر چه ميخواهم فرو بنشانم عشقت در دلم

خاطراتت خون دل گشته و طغيان ميكند

نفسم نيمه شده بي تو نمانده رمقي

قهر تو كي رحم بر اين قلب بيجان ميكند

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:15  توسط سينا فرهام نيا  | 

در غم بي پدري


پدرم ،تاج سرم بس زود رفتي زبرم

دگرم كيست كشد دست نوازش به سرم

من نبودم مگر آن دخت جگر گوشه تو

پس چرا از غم دوري تو خم شد كمرم

جاي اين قامت لرزان مگر آغوش تو نيست

پس چرا زير غم هجر تو خم شد كمرم

سالها چشم به راهم كه مگر باز آئي

تو نخواهي آمد و باز ولي منتظرم

با نگاه عكس تو پر ميكشم در رويا

چون بخود بازرسم ميشكند بال و پرم

هر چه گويم ز غمت باز بدان كم گفتم 

سالها سوختم و خشك نشد اشك ترم

هر كجا هستي و گر ميشنوي فريادم

من تو را از ته قلبم دوست دارم پدرم

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)اين نوشته را تحت تاثير احوال دروني دختري نگاشته ام كه در 4 سالگي پدرش را از دست داده ولي هنوز هم نميخواهد باور كند كه او را ديگر هرگز نخواهد ديد و اميد دارد كه مرگ پدرش دروغي باشد و روزي چهره پدرش را از نزديك ببيند و صدايش را كه حتي به خاطر نمي آورد بشنود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:56  توسط سينا فرهام نيا  | 

رفيقي راز دار و مهربان كمياب ترين گوهر در اين عصر ماشين است


درد دل با كه كنم 

در برم نيست كسي تا سخن آغاز كنم

غم دل با كه بگويم 

زخم سر بسته دل را به اميد چه كسي باز كنم 

                                       نيست پايان كه من آغاز كنم

در دلي پاكي نديدم

ني به دستي عهد محكم

چهره ها مدفون شدند همگي زير دو روئي

يار همرنگي نديدم 

تا كه با او صحبت از رمز دل و راز كنم

                                    نيست پايان كه من آغاز كنم

در نگاهي نيست رأفت    

در صدائي نيست شفقت

كو محبت  ،  كو صداقت

سوي فرداها به اميد چه پرواز كنم

از جواني زورقي دارم ولكن

ساحلي نيست كه سويش بادبان باز كنم

                                         نيست پايان كه من آغاز كنم.

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 10:39  توسط سينا فرهام نيا  | 

اول خدا . دوم خدا ، بعدا خدا ، فقط خدا .....

ميخواهم از تو گويم ،اي خالق يگانه              تسبيح تو بشمارم ،با اشك به شكرانه

گويم ز رسم عشقت كز مهر بيكرانت           هم شعله شمعي و، هم سوزش پروانه

با بنده آنچناني از بذل نظر، گوئي                 هر تك تك انسان را ربيست جداگانه  

ما عهد بشكنيم و، تو باز وفاداري                  ما معصيت كنيم و تو عفو رحيمانه

صد توبه بشكنيم و گر بار دگر بنديم                 تو باز ميپذيري تواب و كريمانه

چون ما به طلب خوانيم ،بيوقفه نزد مائي         اما چو توئي طالب داريم صد بهانه

هر دل به اميد تو هر دست بسوي تو            گر در حرمت سقا، گر ساقي ميخانه

آن بت پرست غافل در اصل اگر بيني              دنبال تو ميگردد در گوشه بتخانه

سرچشمه اميدي  آرامش دلهائي                    در رحم بيكراني در خشم عادلانه

                            گر سر به سجده دارم،ترسم نه سبب باشد 

                             چون ميپرستمت من ، مجنون و عاشقانه

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)


      

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:53  توسط سينا فرهام نيا  | 

الهي العفو



امشب  از ياد تو افتاده به دل سوز و گداز

مگر اين سوز فرو بنشاند راز و نياز

با همه معصيت و زشتي كردار و گناه

به اميد رحمتت ايستاده ام به نماز

باز هم مغفرت از درگه تو ميطلبم 

كه منم بنده شرمنده و تو بنده نواز  

از طلب سجده زنم تربت درگاه تو را

كه تو شاه بي نيازاني و من غرق نياز

دست من گير و ز اعماق گنه بيرون كش

كه منم دون تر از دون و تو بالاي فراز

يك لحظه مرا به حال خود وا مگذار

كه نمودم به طلب دست به سوي تو دراز

شعر از سينا فرهام نيا(خلوت)



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:36  توسط سينا فرهام نيا  | 

نوشته اي در قالب غزل. در اين شعر نام شخصي كه شعر خطاب به وي سروده شده مستتر است .



غمزه گوشه چشمت دل ما داده به باد

      عشق را ناز نگاه تو ميكند بنياد

زيبا و ناز توئي غرق نياز تو منم

شراب عشق تو كرده دل خمارم شاد

الفت و مهر تو شيدائي عشقم كرده

قلب ويرانه ام از عشق تو گشته آباد

لطافت رخ تو نيست به گلبرگ گلي

مگر به مرگ برم روي گلت را از ياد

هنر خداست آفرينشت جز اين نيست

     نشوم تا دم آخر ز بند عشق آزاد 

شعر از سينا فرهام نيا (خلوت)


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:4  توسط سينا فرهام نيا  | 

دست نوشته اي در قالب شعر نو



ميگريم 

براي تو نميگريم

براي عشقم ميگريم

كه كشتي همچون نوزادي در رحم مادر ،  و چه بي رحمانه.

چه بي رحمانه از من گذشتي 

مرا در گذشته گذاشتي و گذشتي

كه براي آينده كس ديگري داشتي.

براي تو نميگريم 

براي عشقم ميگريم 

كه چه بيكران ميشد اگر ميخواستي

ميمردم اگر ميخواستي

نخواستي و   مردم .

مردم در اين بدن زنده

وشكستم در آئينه وجودم

و خودم ديدم و بس.

كاش ميديدي

كاش ميديدي از آنكه عاشقت بود چه مانده.

همچو خاكستر سيگار كه چون لذت آن در سينه اي گم ميشود،

بي وفا گونه به ظرف آهنين له ميكنندش

كه تا حتي اگر يك دم از آن آتش بجا مانده

دگر بار از دل خاكستر بيجان برون نايد

وسوختم

زجر آتش را كشيدم در سراپاي تنم  تا كه فهميدم سرانجام

دگر ((ما))ئي نمانده

و فقط        ((من)) مانده و تنهائي

تو نيز تنهائي

اگرچه با ديگراني

ولي من ميدانم 

كه تو هم تنهائي

و تنها ميماني...

شعر از سينا فرهام نيا (خلوت)




+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16:20  توسط سينا فرهام نيا  | 

مطلبي بر گرفته از يك روزنامه (گرداورنده ناصر فرزانه اصل)





اگر مهربان باشيد، مردم شما را به خود شيريني متهم ميكنند ! اما شما همچنان مهربان بمانيد.

اگر با ديگران روراست باشيد،ديگران شما را فريب خواهند داد! با اين وجود چون آب ذلال و صادق بمانيد.

وقتي شما چشمانتان را به اشتباه و ضعف ديگران ميبنديد، ديگران شما را ساده لوح ميپندارند. اما همچنان از كنار اشتباه ديگران بگذريد.

خوبي هاي امروز شما را فردا فراموش ميكنند!اما شما همچنان خوب بمانيد و خوبي كنيد. 

سنجش هاي ديگران و قضاوتهاي آنان مهم نيست .

تنها داوري و قضاوت خدا مهم است.

خداوندي كه همه چيز را ميبيند و ميشنود

و همه بسوي او باز خواهيم گشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 15:26  توسط سينا فرهام نيا  | 

نوشته اي در قالب شعر نو

چشمهايم گريان                          دل چو بيدي لرزان

همچو طفلي به جستجوي مادرش ترسان 

من به دنبال تو ام ، بي اراده و حيران

از كجا آمدم در اين زنداان؟

روبرو بن بست                  پشت سر ويران 

نه اميد پيش دارم، نه توان پس

تو كجائي پس؟

مگر كليد در اين حبس در دست تو نيست ؟

تو  كجائي پس؟

من در عشق تو اسارت ميكشم 

تو اسير هوسي 

من نه ميبينم و نه ميشنوم 

چه تلاش عبسي 

تو    نيائي پس....

شعر از سينا فرهام نيا (خلوت)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 14:43  توسط سينا فرهام نيا  | 

يك دستنوشته در قالب شعر نو



باز هم شب شد                          باز  هم خورشيد مرد

ظلمت از اين فتح سرمست است 

همه جا تاريك                        همه جا بي روح    

همه در تمرين مرگ خوابيده اند

گاه نوري ميزند سو سو 

تك از اين سو         توك از آن سو

آن همه از فانوس قلب چون مني ويران شده

يا ز برق اشك چشم بيكسي نفرين شده

شب گران است و ثقيل                 فجر بي اجر و سفيل

شب چو سنگي روي سينه باز ميدارد نفير

ليك تا عشق است دم بايد كشيد

ليك تا عشق است دم بايد كشيد 

چون غروب از افق ما طلعيست در جائي دگر

وين شب تاريك هم دارد سحر

پايكوبي فلق بس دور نيست 

وين سياهي هر زمان مسرور نيست

بايد از غفلت رميد

صبر ميخواهد اميد

                                   صبر ميخواهد اميد ...

شعر از سينا فرهام نيا (خلوت) 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 13:37  توسط سينا فرهام نيا  | 

ااين شعر تقديم به پدر فداكار و مهربانم ميگردد كه بي شك بهترين پدر دنياست




اي پدر اي اسوه مردانگي                              اي سراسر همت و آزادگي 

اي شب  و روزت تلاش و جهد و كار                در پي پيكار ديو زندگي

اي كه با هر مشكلي جنگيدي و                        كم نشد بر كلبه ات دلبستگي

 اي كه در هفتاد كارت كم نشد                        بي دمي ناليدن ازاين خستگي

اي كه بر چهرت بجا بگذاشته است                   خط و خالي تازيان زندگي

قامتت را خم نكردي پيش كس                         جز خدا را هم نكردي بندگي

هر چه گويم قطره از دريا شود                       هيچ جبران نشود شرمندگي

شعر لز سينا فرهام نيا (خلوت)

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:41  توسط سينا فرهام نيا  | 




اول هو ...

كنم آغاز با نام خدا اول فرصت           كه دادم بر زبان قدرت صحبت

كه انسان را ز خاكي آفريد و        به قلبش عشق بخشيد و محبت

شعراز (خلوت)

دوم  او ...

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل  

تو چه دانی که پس پرده كه خوبست و كه زشت 

شعر از حضرت حافظ   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:3  توسط سينا فرهام نيا  |